تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

دست نوشته

باران امروز يه بار ديگه يادم آورد كه بعد از هر سختي آسوني هست. و اوضاع هميشه يكجور نمي مونه .

خدا در رحمتش رو براي ما باز مي ذاره .

امسال خدا برامون سنگ تموم گذاشت .

ياد پاييز پارسال افتادم كه حتي يه قطره بارون هم نيومد .

براي گلها ، درخت ها و حيوانهاي زبون بسته خيلي غصه مي خوردم .

اما الان خوشحالم .

خدايا شكرت .

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:22 توسط ونوس| |

مردمان اين زمانه كه بويي از اخلاق نبرده اند ، پرچم برافراشته اند .

مردمان اين زمانه كه حتي يك لحظه حاضر نيستند دنيا را از دريچه چشم ديگران بنگرند ، پرچم برافراشته اند .

مردمان اين زمانه كه مقياسي بر اساس باورهاي خود براي اندازه گيري ايمان ديگران ساخته اند ، پرچم برافراشته اند .

مردمان اين زمانه كه تنگ نظري شان بر پيكر انديشه هاي ديگران سخت فرود مي آيد ، پرچم برافراشته اند .

مردمان اين زمانه كه فقط و فقط در برابر مقام و منصب ديگران سر تعظيم فرود مي آورند نه در برابر اخلاصشان ، پرچم برافراشته اند .

مردمان اين زمانه كه عادت كرده اند به بت پرستي و سازگار شده اند با آن ، پرچم برافراشته اند

براي عزاداري مولايي به نام حسين در آستانه ماه محرم .

در اين انديشه ام كه آيا نصب اين همه پرچم توسط اين مردمان فرهنگ و پيام واقعي عاشورا را به من و تو منتقل مي كند .

آه كه هيچ نمي دانيم از اين پيام جاودانه .

دريغ . دريغ ، كه اگر مي دانستيم اينگونه رفتار نمي كرديم .

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 10:30 توسط ونوس| |

اين روزها فقط مي خواهم فرياد كنم در گوش خودم ... تا شايد به اين باور برسم :

مگر نمي داني بزرگترين دشمن آدمي فهم اوست ؟
تا مي تواني خر باش تا خوش باشي .

 

خدايا يا كمكم كن كه نجات يابم

يا كمكم كن كه اسير اين باور شوم و خر شوم ...

 

خسته شدم . خسته شدم . خسته شدم .

 

پ . ن : اين جمله از دكتر شريعتي است .

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 11:33 توسط ونوس| |

امروز در حين كار يكي از رابطهاي آموزشي اومد كه كمكش كنم تا فرم مشخصات برنامه آموزشي رو پركنه . هميشه با هم تلفني صحبت كرده بوديم اما هيچ وقت نديده بودمش . در واقع اولين بار بود كه حضوري ملاقاتش مي كردم . براش در مورد آيتمهاي فرم توضيح دادم و خواستم اونها رو با دقت پر كنه .  حدودا 10 دقيقه اي طول كشيد تا فرم پر شد . برگه ها رو تحويل داد و رفت . رفتم سراغ فرم . وقتي كارم تموم شد متوجه شدم پشت برگه يه چيزي نوشته شده . يه جمله با خط زيبا . نوشته بود :

" دو ساعتي كه سايه آدمهاي كوچك بزرگ باشد ، آفتاب در حال غروب است . "

مبهوت قشنگي و معناي عميق جمله شدم .

با خودم فكر كردم كه اي كاش :

تمام قزافي هاي زمانه در هر نقطه از زمين ، تمام مديران و سرپرستان مستبد و خودكامه ، تمام اساتيد بي منطق ، تمام مسئولين و سياستگذاران كه سرمايه ملتي را بر باد مي دهند و يك شبه تصميمات غلطي مي گيرند كه آينده يك ملت را دگرگون مي كند و هر فردي كه با اعمال غلطش جلوي پيشرفت و خلاقيت و توليد يك جماعتي را مي گيرد هر روز اين جمله را با خود تكرار كنند و آن را عميقا باور داشته باشند و بدانند كه فرصتها كوتاه است و هميشه بر اريكه قدرت نيستند ، پس چه بهتر كه از فرصت كوتاه ، بسيار نيكو استفاده كنند .

از امروز با جديت بيشتري تلاش مي كنم : از فرصتهاي  كاري پيش آمده در جهت خدمت ، ياري به ديگران و بهزيستي زندگي آنها استفاده كنم .

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:21 توسط ونوس| |

چه خبر بود به باغ ؟

که پرستو به سحر داد زکف صبر و قرار

آنچنان سرخوش و مست

روی آن شاخه نشست

که من از شوق ، رها کرده نماز

پنجره بگشودم

وه که غوغایی بود !

سوسن و لاله ، اقاقی ، همه در رقص به پرواز نسیم

ارغوان آینه دار ...

همه جا عطر دلاویز عبورت

همه جا شوق طرب خیز حضورت

خبر از آمدنت بود ... بهار !

 

" سال پیش ۲۴ اسفند هدیه ای ویژه برای من

و امسال ۲۴ اسفند هدیه ای ویژه برای دیگری ...

این اوج شادی من است . "

سال نو مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 11:32 توسط ونوس| |

وقتی می شنوم که دوباره ترور دو شخصیت علمی اتفاق افتاده تمام دنیا دور سرم می چرخد ، آنقدر که عمق فاجعه را فردا صبح درک می کنم . با خودم می اندیشم که چرا ؟ و هزار چرای دیگر . صبح روز حادثه تهران بودم ، دانشگاه صنعتی امیرکبیر . بسیار تعجب کردم که برای ورود به دانشگاه ( با اینکه نامه پذیرش داشتم ) باید از چندین فیلتر بگذرم و به سوالاتی پاسخ دهم که اصلاً دلیلشان را نمی دانم . و آخر شب که برمی گردم در مسیر خانه خبردار می شوم که دو ترور اتفاق افتاده . دو روز بعد برای یافتن شرح ماجرا به سایتهای خبری سر می زنم تا هم از ریز ماجرا آگاهی یابم و هم با پیشینه این دو استاد بزرگوار بیشتر آشنا شوم . وقتی رزومه دکتر شهریاری را آن هم با دست خط خودش در سایت دانشگاه شهید بهشتی مطالعه می کنم افسوس خوردن تنها و کمترین کاری است که می کنم .

آنچه در افکارم می گذرد را با آنچه در رسانه ی به ظاهر ملی منعکس می شود را مقایسه می کنم .

خبرنگاری در میان مردم و تشییع کنندگان سعی می کند با سوالاتی جهت دار که پاسخ همه شان مشخص است با مردم گفتگو کند و مثل همیشه پاسخ های تکراری و کلیشه ای مردم که 30 است به خورد این ملت داده اند :

" ما همه این ترور را محکوم می کنیم "  " دشمن باید بداند ما تا آخر ایستاده ایم و هرگز تسلیم نمی شویم " " مشخص است که آمریکا و اسرائل پشت پرده این جنایات هستند "  و هزاران جمله تکراری دیگر . همه مان این جملات تکراری و کلیشه ای که من معتقدم گویندگان آن بدون هیچگونه استفاده از فیلترهای ذهنی فقط مانند طوطی آنها را تکرار می کنند ، در  هزاران اتفاق و برنامه شنیده ایم . از برنامه های دهه فجر و دفاع مقدس گرفته تا مراسم تشییع افرادی چون دکتر علی محمدی و دکتر شهریاری .

اما من می خواهم بگویم بس است دیگر . آیا وقت آن نرسیده که ذهن مان را از جود دشمن فرضی خالی کنیم ؟ ! آیا وقت آن نرسیده که دور بریزیم این افکار را که همه دنیا با ما دشمن هستند . آخر چه چیز را باید باور کنیم : اینکه هر روز به ما القا می کنند که ایران مجهز به پیشرفته ترین تدابیر امنیتی است و بعد در همین مملکت گوهرانی چون شهریاری و علی محمدی به راحتی توسط همان دشمنان فرضی ترور می شوند . آخر این چه تدابیری است که دشمن به این راحتی  آن را خنثی می کند . ؟ ! آیا وقت آن نرسیده که در مورد رفتارهایمان ، افکارمان و سیاستهایمان بیشتر فکر کنیم و آنها را نقد کنیم . اگر هم دشمنی وجود دارد بخدا نتیجه رفتار خودمان است . و گرنه این همه کشور اسلامی چرا آنها این مشکلات ما را ندارند .اگر همه دنیا با ما قهرند بخدا به خاطر رفتار غلط خودمان است ما خودمان تیشه به ریشه مان می زنیم . ما و البته مهمتر از همه سیاستمداران و رهبران مان با اعمال غلطمان کاری کرده ایم که  در همه ی دنیا به روی ما بسته شده است . بخدا دشمن هر کس جهل اوست . چرا این چنین جملاتی را فراموش کرده ایم .

 پس قبل از اینکه مدرک و شواهدی دال بر دست عوامل خارجی در این گونه اتفاقات ببینیم ، بیاییم بیشتر فکر کنیم . در مورد همه چیز . حتی به دشمن فرضی  . این دشمنی که 30 است به خورد من و تو داده اند و ما مرتب داریم مشت بر دهانش می زنیم و افسوس که این مشت زدن ها درجازدنی بیش نیست . بیاییم افکار منفی مان را تغییر دهیم و به جای اینکه فقط 2 روز جوگیر شویم و بگویم  " ما همه این ترور را محکوم می کنیم و بیانیه صادر کنیم " و بعد هم همه چیز را فراموش کنیم ، بیشتر مراقب باشیم . مراقب رفتارمان ، افکارمان ، گنج های بیشمارمان همچون دکتر شهریاری و علی محمدی و دوست بودن با خودمان و دیگران . به جای اینکه خودمان را برای جنگ با دشمن فرضی آماده کنیم برای دوستی و صلح با دنیا سرمایه گذاری کنیم . دور بریزیم افکار جنگ طلبانه و جان فشانی های بیهوده و خون ریختن در پای خوکان زمانه را . زیرا تنها خدا لایق عشق ورزی های ماست و دیگر هیچ کس .

از خداوند بزرگ و روح بلند شهیدان شهریاری و علی محمدی می خواهم تا به من یاری رسانند تا قدمی هر چند کوچک در راه برقراری صلح و آرامش در جهان بردارم و توان و لیاقت برای محافظت از سرمایه های فکری ایران زمین را به من و به همه ی مسئولین این مملکت عنایت فرمایند .  

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 11:33 توسط ونوس| |

امشب با خودم می اندیشم که انگار در این دنیا داشتن دو صفت بسیار بد می نماید :

قضاوت غلط و ناشکری .

قضاوت غلط همان چیزی که ما را تا مرز سرزمین پهناور گمراهی می کشاند . انگار که قضاوت غلط شده نقل و نبات زندگی مان . عادت کرده ایم به بودنش . هزاران کلمه سر هم می کنیم بی آنکه دالان فکری را کاویده باشیم . حتی بسیاری از مدعیان علم و دانش نیز چنین شده اند . هر چند من معتقدم که آنها فقط مزین به مدرک هستند و دیگر هیچ .

و ناشکری . همان چیزی  که من از بودنش می ترسم . یعنی رسیدن به انتهای بی معرفتی . آن وقتی که حتی حاضر نیستیم به خاطر زنده بودنمان شکر کنیم . و انگار که عده ای زیادی از ما خو گرفته ایم به ناسپاسی ، در حق همه به خصوص خدای یکتا . آنقدر که اگر جایی کسی به حق ، از عزیزی تشکر کرد به حساب همه چیز می گذاریم جز تشکر خالصانه . و اگر کسی از ته دل به خاطر داشتن حداقل ها در زندگی اش خدا را شکر کرد ، وی را تمسخر می کنیم و او را خواهان پیشرفت نمی دانیم . اما من این را ناشکری می دانم ، زیرا که گاهی از اوقات همین کم هم پیدا نمی شود . گاهی از اوقات در گوشه ای از این دنیا همین کم هم برای خودش نعمتی است .

چند شب پیش یکی از شاگردانم نزدیک نیمه شب تماس گرفت و به خاطر نیم نمره ناقابل به قضاوت غلط دست زد . دلم برایش سوخت . از خدا خواستم دریچه ای بر او بگشاید تا برای ذره ای ناچیز مجبور نشود تا سرزمین گمراهی کوچ کند . که اگر چنین شود شاید بازگشتش سخت باشد .

می ترسم از وجود این دو صفت بد که می تواند با خود بسیار بدبختی و گمراهی به همراه داشته باشد . اما به یاد می آورم که خدایی در این نزدیکی هاست . خیلی نزدیک . که اگر به او تکیه کنم می توانم از این دو صفت بد دور شوم . آنقدر نزدیک که توفیق تشکر خالصانه از بنده های خوبش و صد البته از خودش را داشته باشم . آنقدر نزدیک که ذهن و زبانم عادت نکند به قضاوت غلط . عادت نکند به اینکه تفسیری غلط از رفتار وگفتار دیگران داشته باشم .

الهی یاری ام کن .

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:35 توسط ونوس| |

 

امروز بعد از مدتها می نویسم چون تصمیم دارد یه اثر ارزشمند رو به همه دوستداران علم روانشناسی مخصوصاً دانشجویان و اساتید این حوزه معرفی کنم . امیدوارم همه ی خوانندگان از این اثر جدید لذت ببرند .

روانشناسی سلامت

نویسندگان : دکتر مجید صدوقی و دکتر محمدرضا تمنایی فر

انتشارات جهاد دانشگاهی واحد اصفهان

چاپ اول : 1388

Health Psychology

By : M . Sadoughi ( Ph.D )

M . R . Tamannai far ( Ph.D )

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 18:51 توسط ونوس| |

" ساقیا آمدن عید مبارک بادت "

 

تقدیم به همه ی عزیزانم . با آرزوی سالی خوش برای همه .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:9 توسط ونوس| |


امسال حتی تولدم هم با نوشتن شروع شد ؛ یعنی من روز تولدم فقط نوشتم ... تنها لذت بخش روحم . امروز اولین روز بعد از 356 روزی است که به یاد دارم خاطره انگیزترین تولدم شد . هنوز به یاد دارم ترانه ی زیبای معین را ، همان که10 دقیقه پرخاطره برای من آفرید . و امروز یک سال از آن روز می گذرد و مرور می کنم هر آنچه که در این یک سال بر من گذشت . همه پر از لذت و شادی است ؛ چیزی که نشان غم داشته باشد ندارم ( خدا را شکر ) ... اما چرا... فقط یک چیز  ، و آن هم مخالفت تو برای قطع همه چیز ... آخ که اگر تو می پذیرفتی همه چیز تمام می شد .. شاید مثل دندان کشیدن بدون سرکردن بود ؛ چون یک آن درد داشت و بس . اما تو نخواستی ، نخواستی و حتی قول دادی که تا آخر بمانی . اما هنوز دو ماه نگذشته که دوباره زیر قولت زده ای .
و من امروز ، تنها یک روز بعد از تولدم ، با خودم خاطره ی رویاهایت را مرور می کنم ؛ به یاد داری آن رویایت را ؟ ؛ همان که خودت را در سن 60 سالگی توصیف کردی و ...
و مدام از خودم می پرسم تا به کجا می خواهد ادامه داشته باشد ؟ مثل تو که بارها از من پرسیده ای " می خواهم بدانم که آخرش چه می شود؟ " . من می دانم که چه می شود اما از گفتن و حتی تصور آن هم می ترسم . بنابراین خودم را به بیراه می زنم ، هر دویمان را فریب می دهم و رویاهایم را نادیده می گریم و می گویم : " آخرش همه خوشی است . من همانی می شوم که تو
می خواهی . خواب من محقق می شود و من برای تو جشن می گیرم . و هر سال روز تولدت و روز عشق برای هر دوی ما تکرار می شود . "
و تو نگاهم می کنی ، فقط نگاه و من نمی دانم که تو پی به سخن دروغم برده ای یا نه ؟!!!
آخ که اگر این یک غم هم تمام شود من هیچ کم ندارم و خواهم شد همان دختر آزادی که بودم مانند یک پرنده .  


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:53 توسط ونوس| |